برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

کودک من

هفته چهلم

1393/9/24 23:51
نویسنده : مامانی
465 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسرکم!

هفته چهلم

سی و نه هفته و یک روز تو وجود من رشد کردی، تو همه لحظات با من بودی و با تکون خوردن هات منو دیوونه کردی، دوباره عاشق شدم، عاشق پسر کوچولوم که هنوز ندیده بودمت و برای دیدنت لحظه ها رو می شمردم.

دوشنبه ،93/9/24، بالاخره انتظارم به سر اومدخندونک، بابایی سر کار بود و من حوالی 4 صبح ، حین خوندن کتاب بلندی های بادگیر خوابم برده بودخواب، ساعت 6 به عادت همیشگی بیدار شدم، همیشه 6 صبح ، گل پسرم تکون می خورد ی و من منتظر تکونهات بودم که دیدم داره یه اتفاق هایی می افته، تکون نخوردی، انگاری دیگه می خواستی بیای، یه کم آب قند خوردم  با تکونهات خیالم راحت شد، با بیمارستان تماس گرفتم و وضعیتم رو توضیح دادم، گفتند یک ساعتی راه برم و میزان خروج مایع آمینیوتیک رو در نظر بگیرم و با شروع درد برم بیمارستان، تا حوالی 9 صبح راه رفتم  اما از درد خبری نبود، با خانم دکتر تماس گرقتم و گفت سریع برم بیمارستان تا اون هم بیاد، حوالی 11 با مامان ناهید و بابا اسکندر رفتم بیمارستان، تو زایشگاه معاینه ام کردند و تمام شرایط تو رو بررسی کردند و مرتب به خانم دکتر خبر می دادند، حوالی 12 خانم دکتر اومد و بعد یک معاینه کامل ، دستور داد برم اتاق عملترسو.

خانم دکتر نگران سلامتی پسرم بود، گل پسرم هنوز تو کیسه آب شناور بود و سرش تو لگن نرفته بود، حجم کیسه آب زیاد بود و دکتر نگران بود تو راه بمونی، بلافاصله برای عمل آماده ام کردند، نگران حالت بودم و نمی فهمیدم دور و برم چه خبره، دم در آسانسور بابایی و مامان ناهید رو دیدم، بابایی بعد تماس من خودشو رسونده بود بیمارستان اما چون من تو زایشگاه بودم منو ندید و با پیامهاش سعی می کرد کنارمون باشه، دم در اتاق عمل مامان ناهید منو بوسید تعجبو بابایی برامون دعا کرد و گفت منتظرمون می مونه تا هردومون سالم برگردیم پیشش، حال و هوای خودم رو نمی فهمیدم، دلم میخواست گریه کنم، اینقدر نگرانت بودم که اصلا به عمل فکر نمی کردم، خانم دکتر بلافاصله اومد و با لبخندش برام در مورد عمل توضیح می داد و در همین حین بقیه کادر منو برای عمل آماده می کردند، چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید و بیهوش شدم، به هوش که اومدم داشتند برای ریکاوری آمادم می کردند، خیلی زودتر از انتظارشون بهوش اومدم، تمام تنم درد میکرد و کمی گیج بودم، دستم رو گذاشتم روی شکمم و دیدم تو نیستی، دلم ریخت، پسرم رو از خونه امنش جدا کرده بودند، به بخش که منتقل می شدم بابایی دم در اتاق عمل منتظرم بود، خوشحال بود و گفت که تو هم خوبی ، حالم قابل توصیف نبود.

پسرکم، برنای قشنگم، به دنیای من و بابایی خوش اومدی بوس!

هفته های من و تو ، در ابتدای هفته چهلم تمام شد، حالا تمام لحظاتمون رو چشم تو چشم هم سپری می کنیم و بابایی هم با من در شکرانه وجود تو شریکه، اون هم به اندازه من از بودنت لذت میبره و با دیدنت شاد می شه، عاشقانه هام برای تو مضاعف و دل سپردگیم هزاران بار بیشتر شده، از اولین لحظه ای که صورت ماهت رو دیدم و با لبهای کوچیکت شروع به شیر خوردن کردی ، حسرت تمام ثانیه هایی که نداشتمت  رو خوردم، دیوونه چشمهای نازت شدم و برای در آغوش کشیدنت بی طاقت بودم، تنها مشکل این بود که قدرت تکون خوردن نداشتم و فقط می تونستم با کمک مامانی ها تورو بغل کنم و بهت شیر بدم، فشارم هم پایین بود و می ترسیدم تنهایی تو بغلم نگهت دارم، تمام شب بیدار بودم و به پسر نازم نگاه  می کردم، هیچ کلمه ای برای توصیف احساسم کافی نیست.

برنای عزیزم، پسر قشنگم، خیلی خیلی خیلی دوست دارم!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد